تبلیغات
سرزمین اس ام اس و موبایل و اطلاعات سرزمین اس ام اس و موبایل و اطلاعات - داستانهای کوتاه اما خواندنی
 

داستانهای کوتاه اما خواندنی

نویسنده: مهران

 

داستان اول:
یه روز مسوول فروش، منشی دفتر و مدیر شركت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند … یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می كنن اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر كدوم از شما یك آرزو برآورده می كنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!… من می خوام كه توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیك باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم…»
پوووف! منشی ناپدید میشه…
بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: « حالا من!… من می خوام توی هاوایی كنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال كنم»
پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه...
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه... مدیر میگه: «من می خوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شركت باشن!»
نتیجهء اخلاقی: همیشه اجازه بده كه رئیست اول صحبت كنه.
داستان دوم :
یه روز یه كشیش به یه راهبه پیشنهاد می كه با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و كشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار… كشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و كشیش موقع عوض كردن دنده بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!… كشیش زیر لب یه فحش میده ... راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینكه كشیش به كلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی كتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می كنه و می بینه كه نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری كن… كار خود را ادامه بده و بدان كه به جلال و شادمانی كه می خواهی می رسی!»
نتیجهء اخلاقی: اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت كاملاً آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی .
داستان سوم :
بلافاصله بعد از اینكه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن یه حوله رو دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز كنه… همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود… تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان ۱۰۰۰ دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!… بعد از چند لحظه تفكر، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می كنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پیتر میده و میره… زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و به حمام برگشت… پیتر پرسید: كی بود زنگ زد؟
زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود… پیتر گفت خوبه… چیزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری كه به من بدهكار بود نگفت ؟
نتیجهء اخلاقی: اگه اطلاعات حساس مشترك با كسی دارید كه به اعتبار و آبرو مربوط میشه، همیشه باید وضعیتی باشید كه بتونید از اتفاقات
قابل اجتناب جلوگیری كنید !
داستان چهارم :
من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی كمكم كردند… دوستانم خیلی تشویقم كردند .
… فقط یه چیز من رو یه كم نگران می كرد و اون هم دختر فوق العاده ای بود … اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می كرد و باعث می شد كه من احساس راحتی نداشته باشم … یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست كه برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود ... بلافاصله رك و راست به من گفت اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….! من شوكه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این كار هستی بیا پیشم… وقتی كه داشت از پله ها بالا می رفت بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو چهرهء نامزدم با چشمهای اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم كه چنین دامادی داریم… ما هیچكس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا كنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی .
نتیجهء اخلاقی: همیشه كیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید.

 

() نظرات